Showing posts with label حرف های برفی. Show all posts
Showing posts with label حرف های برفی. Show all posts

19 January 2012

برای عطر نان گرم و برفی که آب می شود



تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم 
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطربوی لاله های وحشی 
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تورا برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گل ها
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم.


Paul Éluard

27 February 2011

کفش هایم کو

 
كفش هايم كو،كفش هايم كو، 
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا ، مثل هوا با تن برگ‌.
مادرم در خواب است‌.
و منوچهر و پروانه‌، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد.
بوي هجرت مي آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌.

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم‌.

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم‌.
هيچ چشمي‌، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت‌.

من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب ترين نارون روي زمين
فقه مي خواند.

چيزهايي هم هست‌، لحظه هايي پر اوج
(مثلاً شاعره يي را ديدم
آن چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت‌.
و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
بايد امشب بروم‌.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست‌،
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش هايم كو؟ كفش هايم كو؟ 
 
سهراب ندای آغاز از دفتر حجم سبز

12 January 2011

برف می افتد .. بی صدا


زمستانی که دوست دارم .. انگار آمده است .. چند روزی است 
 امروز با من بازی می کند 
یکرنگ می کند .. برف می آید .. مرا صدا می کند .. تسلی می دهد : نیست .. اگر هست تو چرا نمی بینی ؟ 
و من کودک شده ام .. باور می کنم آنچه پشت او پنهان شده ، نیست .. برای دلخوشی 
بدنبال او می دوم می روم می پرم می خندم معلق می شوم و فرار می کنم
از آنچه هست .. و انگار در لایه های سپیدی مخفی می شوم .. سپیدی که آب می شود و براستی گم می کنم
کودکانه باورم می شود من نیستم .. من گم شده ام .. کجا ام ؟
سرگردان در مسیری که برف پوشانده 
برف پوشانده .. همه چیز یکسان است .. برف را می بوسم .. برف را خدا برای که آفریده ؟
کاش من باشم 

29 June 2010

بهار رفت

بهار را برای تو کنار می گذارم تا روزهايت سبز سبز و شبهايت آبی باشند
و .. زمستان را برای خودم برخواهم داشت تا روزهايم سپيد و شبهايم صورتی باشند

ترانه بهاری را به تو می دهم تا هر لحظه زندگی برايت آهنگی نوازد
و تو هرگز احساس نکنی نوای يکنواختی را و طراوت باران را بر لحظه هايت می افشانم

بهار ديگری رفت و هنوز آرزو می کنم و رؤياپردازم
يک سال و بيشتر گذشت .. ابرها آمدند و آمدند و طوفان کردند و باران نباريد

بهار ديگری آيا هرگز خواهد آمد

22 June 2010

خيال

بوی گلاب را دوست دارم .. بوی مرگ است انگار .. طعمش را هم دوست دارم .. و طعم مرگ است انگار
مرگ چه خوش طعم و چه خوشبوست

بوی خاک را هم دوست دارم .. خاک خیس خورده

همین دو عطر خوش مانده .. که آزار دهنده نیست

قرار نیست ما کاری کنيم می دانم .. قرار نیست کسی از ما یادی کند .. سال های کمی کافیست

من این فلسفه را دوست دارم .. یا لبریز یا خالی
و می دانم زندگی همیشه لبریز است و من همواره خالی

نمی توانم فراموش کنم .. می خواهم .. به خیال می سپارم
آب را به آسمان می پاشم و صدايت می کنم .. لبخندت را تصور می کنم

زمزمه صدایت همیشه پيچيده .. حتی وقتی باران نمی بارد
من به نسیم می سپارم که چقدر دلتنگم .. روزهای زيادی است که می گذرد .. ما به خیال ها پیوستیم

16 May 2010

دام خواب

دلم تنگ می شود .. برای تو .. بهتر است هيچوقت به ياد هم نيفتيم .. بهتر است کاملا از هم بی خبر بمانيم
نمی توانم خاطراتم را فراموش کنم .. چيزی جای تو را پر نمی کند
تو نمی دانی چطور در ذهنم زنده می شوی .. آنقدر که من فکر می کنم کنارم نفس می کشی .. گاهی هم تو را پشت سرم احساس می کنم .. وقتی برمی گردم خالی است .. وصدايت در تمام وجودم موج می خورد .. انگار در گوشم چيزی زمزمه می کنی يا آوازی زير لب می خوانی
فکر می کنی من تا کی می توانم زندگی کنم .. هر قدر هم که باشد کافيست
ما بهم ثابت کرديم به جايی نمی رسيم و چون هر دو به جايی نمی رسيديم باهم همراه شديم
باهم همراه شديم در مسيری سرد وخيالی و خيال کرديم راه رفتن آسان است
رفتيم و رفتيم .. با چشم های بسته
من به تو گفتم خيلی خسته شدم .. تو گفتی بخواب و من خوابيدم
خوابيدم .. خوابيدم و هنوز گرفتار دام دنيای خواب ها ام .. چرا من را بيدار نمی کنی

07 May 2010

تا ابد


ما وقتی بهم می رسيم که ديگر هيچ اشکی روی زمين نريزد
آره اين بهترين قراری است که می توانيم بگذاريم . انگار روزی است که هرگز نمی آيد
من فکر می کنم دوست دارم تو را ببينم ، اما حتی اگر همديگر را ديديم ، بايد بهم چه بگوييم
شايد من حتی نتوانم به تو لبخند بزنم اما شايد تو به من بخندی .. اگر اين کار را کردی من قطعا نمی توانم جلوی خنده ام را بگيرم . شايد هم گريه کنم و اگر من گريه کنم تو حتما تعجب خواهی کرد
ما .. می شد باهم باشيم .. از خيلی پيشتر .. می توانستيم باهم جای ديگری باشيم .. باهم خوشحال باشيم يا حتی غمگين یا حتی خشمگين

حتی نمی دانم تو کجايی .. تو هم نمی دانی من کجا هستم و ما حتی نمی دانيم ديگری هنوز زنده است يا نيست
انگار ما همديگر را فراموش کرده ايم .. می خواهم هميشه به تو راست بگويم .. تو روزهايی از فکرم رفتی .. روزهای کمی نبود .. ولی خب اشکالی ندلرد .. بهرحال حالا برگشتی اينجا .. در خيال من .. همين جا بمان تا آن روز بيايد .. شايد آمد

If you like to read this in English , please click below ..

04 May 2010

.

بيا تا ابد باهم باشيم .. تا فراموش کنيم نمی توانيم پرواز کنيم .. بيا کنار هم آهنگ اندوه بی پايانمان را گوش دهيم و همانطور که از قطعه ای از سمفونی آلبينونی لذت می بريم ، بهمان خوش بگذرد . اگر دوست داشتی مرا لمس کن و انگشتانت را لابلای موهايم بلغزان . من ديگر ناراحت نمی شوم و من ديگر می خواهم از همه صحنه های روزگار يک کمدی بسازم و از ته دل به همه آنها بخندم ، آنقدر که اشکم دربيايد ..
فقط می خواهم تو را داشته باشم چون هميشه دوست دارم صدايت را بشنوم ..