Showing posts with label حرف های زمستونی. Show all posts
Showing posts with label حرف های زمستونی. Show all posts

25 January 2012



همیشه با خود میگفتم
 روزی از جامعه فرار خواهم کرد و در یه دهکده یا جای دور منزوی خواهم شد
اما نمیخواستم انزوا وسیله شهرت و یا نودونی خودم بکنم
من نمیخواستم خودمو محکوم افکار کسی بکنم یا مقلد کسی بشم
بالاخره تصمیم گرفتم اطاقی مطابق میلم بسازم 
محلی که توی خودم باشم، یا جایی که افکارم پراکنده نشه

من اصلا تنبل آفریده شدم
کارو کوشش مال مردم تو خالیس 
به این وسیله میخوان چاله یی که تو خودشونه پر بکنن
مال اشخاص گدا گشنس که از زیر بته بدنیا آمدن

 تاریکخانه ، صادق هدایت



20 July 2011


از زمان متنفرم .. از زمان متنفرم .. از زمان متنفرم

17 April 2011


کاش بودی و گوشه ای از تنهاییم را می بلعیدی .. تا من کمی گرم می شدم .. تا لبخندی تا نگاهی

باز هم جای خالی تو تمام لحظه هایم را زیر و رو کرده .. چطور می توانی نباشی




09 January 2011


وقتی امروز هست دلم می خواد تا ابد امروز باشه .. تموم نشه 
تموم که شد دلم می خواد فردا نیاد .. شروع نشه


09 October 2010

چه چیزی من را می خورد ؟؟


پدری درمانده از مشکلات زندگی روی صندلی نشسته .. چهره اش پر از اندوه است
و حتی کودک هم فهمیده پدر خیلی ناراحت است .. برادرش خرسشو جا گذاشته .. کودک 
می پرسد :: بابا هری خرسشو جا گذاشته .. تو هم برای همین ناراحتی ؟؟
کدام ناراحت کننده تر است ؟؟

همان چیزی من را می خورد که گیلبرت گریپ را می خورد .. فقط
 

05 September 2010


تجربه ها فقط بدرد تعریف کردن برای
دیگران می خورند .. همیشه فراموش می شوند
تا وقتیکه حرف کم می آوریم .. از وجود چیزهای
بدردنخور خسته شدم


29 May 2010

دنياها

 فقط يک دنيا وجود ندارد .. بيشتر از هرقدر که فکر کنی دنيا وجود دارد .. خب بدیهی است .. اما چیزیکه بدیهی نیست بیشتر ذهن ها را سرکار می گذارد که خب این هم بدیهی است  

آدم های بزرگ دنياهای زيادی تجربه می کنند و در دنياهای بيشماری سيرمی کنند و يا آنقدر بزرگند که از همان ابتدا دنيايی را که به آن تعلق دارند ، پيدا می کند

آدم هايی هم هستند که هرگز دنيای خود را بدست نمی آورند . يا در دنيای اشتباهی زندگی می کنند ، يا سراسر زندگيشان ، پشت مرزهای دنيای مطلوبشان تقلی می کنند و دست و پا می زنند و سرانجام در يک قدمی آن ، خود را در انتهای مهلت می بينند

و در میان اینها آدم هايی هم هستند که اصلا دنيايی را می خواهند و آرزو دارند که کسی آن را نمی شناسد . نمی دانم آنها در چه دنيايی زندگی می کنند . انگار در فاصله خلأ ميان دنياها سير می کنند . انگار آنها چون دنيای خود را پيدا نکرده اند ، اصلا زندگی نمی کنند
آنها همه فرصت زندگی را صرف تأمل می کنند تا بلکه درک کنند کدام دنيا ، دنيای آنهاست . آنقدر می انديشند و می انديشند تا ديگر ، دنياها را پشت سر می گذارند و نمی دانم به کجا می روند
آنجايی که در هيچ دنيايی نيست و آنقدر ناپيداست و مبهم است که تأمل در هزاران سال زندگی به هيچ بعدی از حجم آن دست نيافته . وقتی از آنها سؤال کنی پاسخ خواهند داد : ما فقط يک دنيای ساده برای زندگی می خواهيم

27 May 2010



وقتی يک چيز جديد به زندگی تکرار مکرراتمان وارد می شود ، انگار تکرار مکررات ، ديگر تکراری نيستند . نمی دانم چقدر سخت است که دائم يک چيز جديد وارد زندگيم کنم . اما شايد راحت تر باشد که يک چيز جديدی پيدا کنم که هر روز طور ديگری باشد و همه چيز خود بخود ، بصورت جديد پيش برود
اگر اين چيز جديد را پيدا کرده باشم ، چقدر سخت خواهد بود که آن را درون زنگی ام بکشم . شايد هم اصلا غير ممکن باشد . من  آرزو می کنم کسی در چنین شرايطی چنين چيز جديدی هرگز پيدا نکند 
وقتی بدانی آن چيز جديد زندگيت را با روح و لبريز از شادی می کند و همواره تو را از کسالت نجات می دهد و تو نتوانی آن را بدست بياوری ، آنوقت زندگی ديگر واقعی نيست و لوليدن ميان خيال هاست . نه شيرين است و نه تلخ . انگار بی طعم است ، یا طعمی است که تو می شناسی و نمی توانی بچشی

.......................................................... 

اگر خدا بخواهد من تو را  پيدا خواهم کرد .. زندگی بی طعم بهتر از زندگی تلخ است

23 May 2010

شب

روزهای زيادی است که می گذرد .. به خودم می گفتم چيزی برای نوشتن ندارم . واقعا هم همينطور است . من ديگر از روزها چيزی ندارم و هرچه دارم در شب هاست .. انگار پاره های زندگی ام به شب ها و تاريکی ها و در ابهام گره خورده اند . روزها را فراموش کرده ام . انگار در آفتاب چيزی نمی بينم و انگار در روشنايی سراسيمه و بی اراده هستم . هياهوی روز ديوانه ام می کند و انگار من در شلوغی روز گم می شوم . انگار خورشيد همه روشناييش را بر اندام من انداخته و همه را متوجه من کرده ..  انگار می خواهد با حرارت من را خفه کند ، نفسم را تنگ کند و صدايم را گنگ و چنان با شدت بر چشم هايم بکوبد که بسختی بتوانم تشخيص دهم . می خواهد مرا بسوزاند
من از دستش فرار کردم بسوی خلوت و سکوت شب و پنهان شدم در تاريکی . حالا من می توانم ببينم آنهايی را که نمی توانند من را ببينند . اينجا در اين آرامگاه شبانه ، در اين سوسوی ملايم مهتاب و لابلای سياهی آسمان ، من همچون کودکی شده ام پيچيده در پتويی نرم . می خواهم ببندم چشم هايم را ، غرق در رؤيا باشم وقتی جايی برايم در واقعيت نيست

21 May 2010

می گويند شب دراز است ..اما کاش شب واقعا دراز بود
تا چشم هايت گرم خواب می شوند .. شب می رود
روز آمده و می گويند تو بايد بيدار باشی در روز

15 May 2010

هيچ

وقنی دلم می خواهد فرياد بزنم .. انگار حتما بايد فرياد بزنم و هربار وقتی می خواهم فرياد بزنم ، نيمه شب است و همه خواب هستند و ما در شهريم و کسی متوجه نخواهد شد صدای فريادی روی پشت بام برای گرفتن دزد نيست .. کسی نمی فهمد دزدی در کار نيست و تنها يک نفر به سرش زده فرياد بزند .. بدتر از آن شايد او را متهم به فعاليت های سياسی هم بکنند
اين روزها همه فريادها در سينه ها حبس اند .. همه انواع فريادها .. روزهای تلخی است .. تلخ تر از هميشه .. نمی دانم تلخی بهتر است يا بی طعمی .. فرقی هم نمی کند .. اينها برای کسانی معنا دارد که طعم ها را حس کنند .. وقتی هرگز طعم شيرينی را نچشيده باشی تلخ و بی طعم تفريبا يکسان هستند
من فکر کردم زندگی در جريان است .. فکر کردم می توان شاد بود و هميشه خنديد .. من فکر کردم می شود همه چيز را شوخی گرفت
همه چيز از شوخی هم بی ارزش تر است .. بی مزۀ بی مزه
من حتی نمی دانم بايد به چه چيز فکر کنم .. من در گرداب زمان گيج شده ام .. همه چيز از دستم رفته است .. همه را باد برده است
من چيزی ديگر ندارم که با آن ادامه بدهم .. اگر هم داشتم ادامۀ چه را بدهم ؟ 
بهتر است در همان فکر فرياد زدن بمانم .. شايد بتوانم به ديگران ياد بدهم چطور آهسته فرياد بزنند

13 May 2010

فريب

وقتی همه فکر می کنند تو خوب هستی و تو واقعا خوب نيستی .. تو نه انسان خوبی هستی ، نه موجود خوبی ، نه فرزند خوبی ، نه خواهر خوبی و نه مخلوق خوبی
در کل خوب نيستی ، در شرايط خوبی هم نيستی .. در مکان و زمان خوبی هم نيستی
همه چيز آنقدر خوب نيست که خنده دار می شود اما درواقع خنده دار نيست .. اصلا همه چيز آنطور که هست نيست
وقتی همه چيز و من اينطور هستيم ، انگار ديگران را گول می زنيم .. من هرگز نخواستم کسی را فريب دهم
مگر می شود فريب دادن دست خودمان نباشد .. انگار می شود
آره خوب که ببينيم همه همديگر را و حتی خودمان را فريب می دهيم
ما همگی خوب نيستيم .. اما آنهايی که فکر می کنند من خوب هستم همه از من بهتر هستند و چند نفری از همه بهتر هستند
کاش من واقعا خوب بودم .. کاش همه مان خوب می شديم .. کاش همه چيزخوب می شد .. کاش فريب دادن صد در صد دست خودمان بود

10 May 2010

ربه کا

روزها به طرز نگران کننده ای بی ثمر سپری می شوند .. نمی توانم مطمئن باشم درس خواندن ، کار کردن ، کلاس رفتن و از اين قبيل کارها ، زندگی را بهتر می کنند .. امروز سرگذشت دختر سرخپوستی را ديدم .. ربه کا .. نه سواد داشت نه روابط قوی اجتماعی و نه سرسوزنی از آنچه که انسانها امروز بزرگ می بينند و به آن افتخار می کنند .. ربه کا مثل آب زلال بود ، در طبيعت غرق شده بود .. آنقدر آميخته با طبيعت که وقتی او را می ديدی انگار امواج دريا يا ابرهای آميخته با قله کوه ها را می بينی و آنقدر آرام بود که وقتی لمسش می کردی ، احساس می کردی قلبت از شدت آرامش از حرکت ايستاده ..
من دوست دارم ربه کا باشم و می دانم اين هرگز ممکن نيست .. برای هيچ کس در اين دنيای مثلا متمدن .. ما هيچ وقت نمی توانيم همه آنچه که هستيم .. باشيم .. حتی اگر هم بتوانيم ، آنچه که هستيم را دوست نخواهيم داشت

If you like to read it in English , please click below ..



01 May 2010

. . .

چه چيزی را در مورد يک روز بايد بنويسم وقتی من همان جايی هستم که همواره بودم و همان کارهايی را می کنم که روزهای قبل هم کرده ام . وقتی با آدم های جديدی برخورد نکردم و وقتی همه چيز و همه کس و همه اوقات به همان روال قبل گذشته . انگار سال هاست من ايستاده ام .. هنوز اول راهم .. راه درازی مانده و زمان کمی  . انگار نا اميد شدم ، هر قدر هم که سريع بدوم باز هم این راه ناتمام خواهد ماند . من باور نمی کنم در راه بودن مهم باشد .. اگر يک قدم هم به آخرش مانده باشد هنوز من ناموفق هستم .. هدف آخر اين راه است و بعيد است به آن برسم . وقتی خيلی بعيد باشد مثل محال ، چه فرقی می کند بايستم ، بدوم ، سريع بروم يا آهسته

زمستان هنوز هست





تمام لحظات پر بود از باران و ابر و هرچه می شنيدم آهنگ برخورد قطره ها بود بر برگ ها و شکوفه ها و سنگ ها .. همه چيز سبز بود و آرام و آسمان خاکستری بود
هنوز روی کوه ها برف بود و زمستان هنوز هست

29 April 2010

. . .

بازهم من يک روز با ارزش را هدر دادم .. انگار من به اين کار زشت عادت کردم .

03 August 2006

همه زندگی ما .. گذشت
با انتظار
گاهی برای شادی وهمیشه نگران از اندوه
هر لحظه به پایان می رسد و دوباره آغاز می شود
تکرار می شود و تکرار می شود آنقدر که خسته کننده می شود

باز هم تکرار می شود و تکرار می شود تا ما به آن عادت می کنیم و دیگر آن را فراموش می کنیم
بعد لحظه ناگواری دوباره به ما یادآوری می کند که چطور فراموش کرديم
دوباره شروع می کنیم
دوباره و دوباره و به آن هم عادت می کنیم

اگر زیاد عمر کنیم حتما وضعيت خيلی بدی پیش خواهد آمد

27 June 2006

دوست دارم بخوابم

الان ، روزها ، شبها ، همیشه
دوست دارم یه خواب طولانی بکنم
یه ماه ، چند ماه ، چند سال
چندین سال که خيلی بهتره
بعد که بیدار شدم ، اوضاع دور و برو برانداز کنم
اگه دیدم مثل حالا خرابه
سرمو بذارم زمین تا ابد بخوابم
مگه ما چیمون از اصحاب کهف کمتره
والا صبرمونم بیشتر نباشه ، کمتر نیست

جا داره یه نکته تاریخی رو اصلاح کنم
بعد اینکه نمی دونم چی چیوس بیدار شد رفت تو شهر
دید اووووه ! صد رحمت به زمونه خودشون
اومد گفت : بچه ها ! بیاین سنگین رنگین ، یه جوری که تو تاریخ صدا کنه ، همین جا همه چیرو تموم کنیم
نفری یه شیشه شربت خواب آور سر کشیدنو .... بقیه شو خودتون می دونین

اگه سند تاریخی میخواین
کی دیده که اوضاع دنیا امروز بهتر از دیروز باشه
چه برسه به سیصد و اندی سال

08 June 2006

دور

یه جای دور
اونجایی بود که میل واسش می مرد
همه چیزشو تو راه رسیدن به اونجا به باد داده بود
حالا فقط اون مونده بود ، یه فانوس و یه راه دراز
می تونست بره یا برگرده ؟
نه باید همین وسط بمونه
فقط خدا می تونه از اون بالا دستشو بیاره پایین
میلو برداره و بذاره


دعا می کنم آخرش نذاره
چون میل می فهمه
می فهمه
...

آخرش با اولش یکی بوده

05 May 2006

همه تکالیفشو انجام داده بود

اومد

بیست و هفت سال پیش
مدرسه
دبیرستان
دانشگاه کوفت زهرمار
بیست سالی طول کشید تا فارغ التحصیل شه
یعنی همین ترم پیش
هفت روز پیش آپاندیسش قیلی ویلی رفت ، راهی بیمارستان شد
فرداش که پا شد و راه رفت خیال ننه باباش راحت شد
شبش زنگ زدن گفتن ایست قلبی کرده
صبحش گفتن تو کماس
دو ساعت بعد گفتن مرگ مغزیه
دیشب رفتن دیدن نیست
گفتن کوشش
برگشتن گفتن مرد