روزها به طرز نگران کننده ای بی ثمر سپری می شوند .. نمی توانم مطمئن باشم درس خواندن ، کار کردن ، کلاس رفتن و از اين قبيل کارها ، زندگی را بهتر می کنند .. امروز سرگذشت دختر سرخپوستی را ديدم .. ربه کا .. نه سواد داشت نه روابط قوی اجتماعی و نه سرسوزنی از آنچه که انسانها امروز بزرگ می بينند و به آن افتخار می کنند .. ربه کا مثل آب زلال بود ، در طبيعت غرق شده بود .. آنقدر آميخته با طبيعت که وقتی او را می ديدی انگار امواج دريا يا ابرهای آميخته با قله کوه ها را می بينی و آنقدر آرام بود که وقتی لمسش می کردی ، احساس می کردی قلبت از شدت آرامش از حرکت ايستاده ..
من دوست دارم ربه کا باشم و می دانم اين هرگز ممکن نيست .. برای هيچ کس در اين دنيای مثلا متمدن .. ما هيچ وقت نمی توانيم همه آنچه که هستيم .. باشيم .. حتی اگر هم بتوانيم ، آنچه که هستيم را دوست نخواهيم داشت
If you like to read it in English , please click below ..



