10 May 2010

ربه کا

روزها به طرز نگران کننده ای بی ثمر سپری می شوند .. نمی توانم مطمئن باشم درس خواندن ، کار کردن ، کلاس رفتن و از اين قبيل کارها ، زندگی را بهتر می کنند .. امروز سرگذشت دختر سرخپوستی را ديدم .. ربه کا .. نه سواد داشت نه روابط قوی اجتماعی و نه سرسوزنی از آنچه که انسانها امروز بزرگ می بينند و به آن افتخار می کنند .. ربه کا مثل آب زلال بود ، در طبيعت غرق شده بود .. آنقدر آميخته با طبيعت که وقتی او را می ديدی انگار امواج دريا يا ابرهای آميخته با قله کوه ها را می بينی و آنقدر آرام بود که وقتی لمسش می کردی ، احساس می کردی قلبت از شدت آرامش از حرکت ايستاده ..
من دوست دارم ربه کا باشم و می دانم اين هرگز ممکن نيست .. برای هيچ کس در اين دنيای مثلا متمدن .. ما هيچ وقت نمی توانيم همه آنچه که هستيم .. باشيم .. حتی اگر هم بتوانيم ، آنچه که هستيم را دوست نخواهيم داشت

If you like to read it in English , please click below ..



Winter looks like Spring ..

09 May 2010

مه و برف


چقدر دنيا زيباست وقتی دانه های برف در مه محو می شوند

snowflakes are lost in haze ...


07 May 2010

تا ابد


ما وقتی بهم می رسيم که ديگر هيچ اشکی روی زمين نريزد
آره اين بهترين قراری است که می توانيم بگذاريم . انگار روزی است که هرگز نمی آيد
من فکر می کنم دوست دارم تو را ببينم ، اما حتی اگر همديگر را ديديم ، بايد بهم چه بگوييم
شايد من حتی نتوانم به تو لبخند بزنم اما شايد تو به من بخندی .. اگر اين کار را کردی من قطعا نمی توانم جلوی خنده ام را بگيرم . شايد هم گريه کنم و اگر من گريه کنم تو حتما تعجب خواهی کرد
ما .. می شد باهم باشيم .. از خيلی پيشتر .. می توانستيم باهم جای ديگری باشيم .. باهم خوشحال باشيم يا حتی غمگين یا حتی خشمگين

حتی نمی دانم تو کجايی .. تو هم نمی دانی من کجا هستم و ما حتی نمی دانيم ديگری هنوز زنده است يا نيست
انگار ما همديگر را فراموش کرده ايم .. می خواهم هميشه به تو راست بگويم .. تو روزهايی از فکرم رفتی .. روزهای کمی نبود .. ولی خب اشکالی ندلرد .. بهرحال حالا برگشتی اينجا .. در خيال من .. همين جا بمان تا آن روز بيايد .. شايد آمد

If you like to read this in English , please click below ..

05 May 2010

رفت

کی می تونه همچين آدم لطيفی رو مجبور کنه بره یه جای خشن .. تا آخرين لحظه می خنديد .. یه بار گفته بودم که مرد برای من کسیه که با یه کوه اندوه و غم تو دلش ، بهت لبخند بزنه ..
خب رفت .. این هم فعلا رفته و من اصلا صبور نیستم و من دوباره نمی دونم خودمو چطوری سرگرم کنم .

04 May 2010

.

بيا تا ابد باهم باشيم .. تا فراموش کنيم نمی توانيم پرواز کنيم .. بيا کنار هم آهنگ اندوه بی پايانمان را گوش دهيم و همانطور که از قطعه ای از سمفونی آلبينونی لذت می بريم ، بهمان خوش بگذرد . اگر دوست داشتی مرا لمس کن و انگشتانت را لابلای موهايم بلغزان . من ديگر ناراحت نمی شوم و من ديگر می خواهم از همه صحنه های روزگار يک کمدی بسازم و از ته دل به همه آنها بخندم ، آنقدر که اشکم دربيايد ..
فقط می خواهم تو را داشته باشم چون هميشه دوست دارم صدايت را بشنوم ..

01 May 2010

. . .

چه چيزی را در مورد يک روز بايد بنويسم وقتی من همان جايی هستم که همواره بودم و همان کارهايی را می کنم که روزهای قبل هم کرده ام . وقتی با آدم های جديدی برخورد نکردم و وقتی همه چيز و همه کس و همه اوقات به همان روال قبل گذشته . انگار سال هاست من ايستاده ام .. هنوز اول راهم .. راه درازی مانده و زمان کمی  . انگار نا اميد شدم ، هر قدر هم که سريع بدوم باز هم این راه ناتمام خواهد ماند . من باور نمی کنم در راه بودن مهم باشد .. اگر يک قدم هم به آخرش مانده باشد هنوز من ناموفق هستم .. هدف آخر اين راه است و بعيد است به آن برسم . وقتی خيلی بعيد باشد مثل محال ، چه فرقی می کند بايستم ، بدوم ، سريع بروم يا آهسته

زمستان هنوز هست





تمام لحظات پر بود از باران و ابر و هرچه می شنيدم آهنگ برخورد قطره ها بود بر برگ ها و شکوفه ها و سنگ ها .. همه چيز سبز بود و آرام و آسمان خاکستری بود
هنوز روی کوه ها برف بود و زمستان هنوز هست

30 April 2010

. . .

واقعا گیج شدم . تو بلاگ اصلیم که نشد لاگین بشم . بعد بلاگر ف شد . منم که بعد چهارسال دوباره هوس کرده بودم وبلاگ داشته باشم .
دقیقا تو همین ده دوازده روز به این در و اون در زدن هم سرعت اینترنت پایینه ، هم بلاگر ف شده . هیچ ف شکنی هم کار نمیکنه . منم هر جا می شد سر زدم و تو سایت بلاگ یه وبلاگ جدید ساختم . نمی دونم سرورش کجاست و چجوریه هر صفحه که می خواست باز شه جون آدم بالا میومد . یه دونه پست هم نتونستم توش بذارم . امروز که دیدم بلاگر روبراهه خیلی خوشحال شدم . خدا می دونه دوباره کی ف بشه . فعلا ما به حرف خیام گوش می کنیم . الان ساعت نزدیک 6 صبحه و من از دیشب دارم با کامپیوتر کشتی می گیرم . خوبه این بلاگ قدیمی رو داشتم که رنگ و رو شو عوض کنم . الان دیگه اصلا حوصله ندارم .. از فردا روبراش می کنم .

29 April 2010

. . .

بازهم من يک روز با ارزش را هدر دادم .. انگار من به اين کار زشت عادت کردم .

03 September 2006

بدبختانس

از این بدبختانه تر نمی شه
بعد ده بیست سال دوباره جرات کرده بود بشینه پشت فرمون
ماشینش یه نمی دونم چی چيه مدل کوفت زهرمار بود که شوهر بدبخت تر از خودش مهرش کرده بود
بخاطر این بدبختی که تو این مملکت خراب شده قیمت آهن پاره اونم از این قِسمش که یکی یه دونس استثنائیه
این بدبخت هم نکرد همون وقت بفروشتش
البته پولشم همچین بدردش نمی خورد
می گم که اینجا بدبختی از چیزی که شما فکر می کنین وحشتناک تره
بدبختانه تر از همه پشت فرمون این ماشین نشستن بود
دیوونه کننده بود می دونین که چرا
خب دیگه توضیح نمی دم

یه هفته نمی شد که انداخته بودش تو خیابون
طبق معمول همه چراغ می دادن
همه شکل و ادا درمیووردن
اولش فکر کرد مثل همیشس
یه کم که گذشت دید غیر عادی تر از همیشس
ماشین هم هرازگاهی تکونای عجیبی می خورد
لندهور انقدر گنده بود که از آیینه مایینه چیزی پیدا نمی شد
بالاخره بعد اینکه دید همه ملت بوق می زنن و بد و بیرا می گن وایساد ببینه چه مرگشونه
پیاده که شد دید رد ماشینش رد خونه
قلبش وایساده بود
یواش یواش با هزار جون کندن رفت جلو
یه جنازه بدبخت له لورده بود که به گلگیر عقب گیر کرده بود

24 August 2006

شهربانو

مرتیکه لندهور پاشو کرده بود توی یه کفش که همینو می خوام انگار ارث باباشه
بابای از خدا بی خبرشم خودشو کرده بود امام ، بچه خرفتشم امامزاده گیر داده بود و بابابزرگمو بدجور گرفتار کرده بود
مامان بزرگم می گفت صبح شفق اونوقتی که خورشید خودش پیدا نیس اما نورش تو آسمونه ، هرچی از خدا بخوای بهت میده

می گفت همون وقت اومد نشست پای تنور پیش من دستپاچه و بی قرار بود خمیر از دستش سر خورد تو تنور نشست دستشو گذاشت رو سرش و از ته دل داد زد خدایا نذار نصیب این نامرد شم
می گفت وقتی اینو شنیدم دلم ریخت
سر ظهری بابابزرگم یواشکی میاد به مامان بزرگم میگه نمی ذارم دختره سیابخت شه می خوام با حاجی بفرستمش شهر برو بگو بارو بندیلشو ببنده حواستو جم کن کسی خبردار نشه

میگفت اومدم با دل خون بقچشو خودم گره کردم پیشونیشو بوسیدم گفتم خدایا نذار طفلکم سیابخت شه دستشو گرفتم تا پای ماشین بردمش
سر راه یه نامرد که واسه چندرغاز شرفشم به باد میداد مارو دید های و هوی راه انداخت که آی عروسو فراری دادن آآآآآآآآآی هااااااای
فرصت نشد روی ماهشو خوب ببینم فرصت نشد یه بار دیگه ببوسمش زودی کردمش تو ماشین گفتم حاجی بجنب برو
ماشین که داشت راه میفتاد مردم چش سفید ده رسیدند بدو بیراه نثارش کردن و سنگ و پهن بدرقه راهش
اینجوری مسافرو بدرقه کردن شگون نداره هی گفتم از خدا بیخبرا اینطور نکنید معصیت داره
اِی... کو گوش شنوا چشممو دوختم به ماشین تا دونه آخر غباری که کرده بود هوا بشینه رو زمین
رفت ... رفت با دل پرِغم با چشم پر اشک با یه کوه درد با دلتنگی رفت و من دیگه چشماشو نندیدم
با همین دستا کفنشو پیچیدم
کفنش شد لباس بختش
گفتم مادربزرگ غصه نخور خدا نخواست پاش به تهرون خراب شده برسه
نخواست سیا بخت شه

23 August 2006

آنقدر

روزی من کودک بودم

دنیا کوچک بود
خوشحال بود
مهربان بود
آنقدر بزرگ نشده بودم که معنای نهفته کلمات را احساس کردم
و آنقدر کوچک بودم که از ته دل غمگین شدم
آنقدر آرام بودم که غم من پنهان ماند
و آنقدر پنهان ماند تا خشمگین شد
آنقدر خشمگین که همه چیز را درهم کوبید
آنقدر محکم که قلبم شکست
آنقدر خرد شد که چشمانم پر از اشک شد
آنقدر که اشک ها سرازیر شد

07 August 2006

در وصف گوهران طهران جنوب


همی بود اندر طهران يکی مکتبی
بود جایگهش آهنگ جنب ايستگه تاکسی
 کزآن رو به دریا نهاد اردشیر
به یزدان چنین گفت کای دستگیر
تو کردی مرا راهی این دیار
الهی نپاید دمی ماندگار
بیفکنده ای اینجا مردمانی چنان
کز آنها فلک مانده انگشت بر دهان
کز آنهاست عزیز دل ، مردی دلیر
به بالا و چهر تیپ گجت ، قد تیر
بدان کو نیست جز کی نژاد
ز او گرد و اورنگ آزاد باد
هر آن چرخد اندر سرش ایده ای
سیه روز گرداند بزرگ ملتی
بود دیگری پیر مردی غفور
بود پای اواندرهمی گرد گور
لیک غافل از این راست مطلب
رسانیده جان خلایق به لب
بود استاد کاندر بُدی بد قٍلق
نبرده فلک جزازو کرده دق
شنیدستی از استاد روح و روان
که در نمره دادن بود کاردان
پراند بهر هرکس بسی متلک
نگیرد خلایق ز درسش جز تک
کسی کو تو را کند نیک بد بخت
نباشد بجز تیزگو ی، فیروز بخت
بمانم همی سخت اندر عجب
بدادی به او چند تیک عصب
بود نیک بانویی در این انجمن
بباشد تُن صوت و آوازش خفن
زند یک دهان جیغ بنفش
بلرزاند و برکند کل عرش
بود دیگری فاتح ریز کار
که چون او ندیدم به ایوان نگار
زند هی به تو لبخندی نهان
نهد بر یاد تو خانم هاویشان
چو بینم چنین و چنان آدمی
برم شک دگرگونه گشته داوری
به هر کشوری نامدارای بدی
به ایران سیه روی و بد خوی و تهی
هرآنکس بیآورده بر این یقین
رها کرده این پارس سرزمین
اگر بوده بی مایه و بر ستوه
همی سر زده سوی دریا و کوه
زبان برگشاد اردشیر جوان
که ای مردمان خفتگان کودکان
چه گویید و این را چه پاسخ دهید
چه گویید و این را چه پاسخ دهید



03 August 2006

همه زندگی ما .. گذشت
با انتظار
گاهی برای شادی وهمیشه نگران از اندوه
هر لحظه به پایان می رسد و دوباره آغاز می شود
تکرار می شود و تکرار می شود آنقدر که خسته کننده می شود

باز هم تکرار می شود و تکرار می شود تا ما به آن عادت می کنیم و دیگر آن را فراموش می کنیم
بعد لحظه ناگواری دوباره به ما یادآوری می کند که چطور فراموش کرديم
دوباره شروع می کنیم
دوباره و دوباره و به آن هم عادت می کنیم

اگر زیاد عمر کنیم حتما وضعيت خيلی بدی پیش خواهد آمد