21 May 2010

می گويند شب دراز است ..اما کاش شب واقعا دراز بود
تا چشم هايت گرم خواب می شوند .. شب می رود
روز آمده و می گويند تو بايد بيدار باشی در روز

16 May 2010

دام خواب

دلم تنگ می شود .. برای تو .. بهتر است هيچوقت به ياد هم نيفتيم .. بهتر است کاملا از هم بی خبر بمانيم
نمی توانم خاطراتم را فراموش کنم .. چيزی جای تو را پر نمی کند
تو نمی دانی چطور در ذهنم زنده می شوی .. آنقدر که من فکر می کنم کنارم نفس می کشی .. گاهی هم تو را پشت سرم احساس می کنم .. وقتی برمی گردم خالی است .. وصدايت در تمام وجودم موج می خورد .. انگار در گوشم چيزی زمزمه می کنی يا آوازی زير لب می خوانی
فکر می کنی من تا کی می توانم زندگی کنم .. هر قدر هم که باشد کافيست
ما بهم ثابت کرديم به جايی نمی رسيم و چون هر دو به جايی نمی رسيديم باهم همراه شديم
باهم همراه شديم در مسيری سرد وخيالی و خيال کرديم راه رفتن آسان است
رفتيم و رفتيم .. با چشم های بسته
من به تو گفتم خيلی خسته شدم .. تو گفتی بخواب و من خوابيدم
خوابيدم .. خوابيدم و هنوز گرفتار دام دنيای خواب ها ام .. چرا من را بيدار نمی کنی

15 May 2010

هيچ

وقنی دلم می خواهد فرياد بزنم .. انگار حتما بايد فرياد بزنم و هربار وقتی می خواهم فرياد بزنم ، نيمه شب است و همه خواب هستند و ما در شهريم و کسی متوجه نخواهد شد صدای فريادی روی پشت بام برای گرفتن دزد نيست .. کسی نمی فهمد دزدی در کار نيست و تنها يک نفر به سرش زده فرياد بزند .. بدتر از آن شايد او را متهم به فعاليت های سياسی هم بکنند
اين روزها همه فريادها در سينه ها حبس اند .. همه انواع فريادها .. روزهای تلخی است .. تلخ تر از هميشه .. نمی دانم تلخی بهتر است يا بی طعمی .. فرقی هم نمی کند .. اينها برای کسانی معنا دارد که طعم ها را حس کنند .. وقتی هرگز طعم شيرينی را نچشيده باشی تلخ و بی طعم تفريبا يکسان هستند
من فکر کردم زندگی در جريان است .. فکر کردم می توان شاد بود و هميشه خنديد .. من فکر کردم می شود همه چيز را شوخی گرفت
همه چيز از شوخی هم بی ارزش تر است .. بی مزۀ بی مزه
من حتی نمی دانم بايد به چه چيز فکر کنم .. من در گرداب زمان گيج شده ام .. همه چيز از دستم رفته است .. همه را باد برده است
من چيزی ديگر ندارم که با آن ادامه بدهم .. اگر هم داشتم ادامۀ چه را بدهم ؟ 
بهتر است در همان فکر فرياد زدن بمانم .. شايد بتوانم به ديگران ياد بدهم چطور آهسته فرياد بزنند

13 May 2010

فريب

وقتی همه فکر می کنند تو خوب هستی و تو واقعا خوب نيستی .. تو نه انسان خوبی هستی ، نه موجود خوبی ، نه فرزند خوبی ، نه خواهر خوبی و نه مخلوق خوبی
در کل خوب نيستی ، در شرايط خوبی هم نيستی .. در مکان و زمان خوبی هم نيستی
همه چيز آنقدر خوب نيست که خنده دار می شود اما درواقع خنده دار نيست .. اصلا همه چيز آنطور که هست نيست
وقتی همه چيز و من اينطور هستيم ، انگار ديگران را گول می زنيم .. من هرگز نخواستم کسی را فريب دهم
مگر می شود فريب دادن دست خودمان نباشد .. انگار می شود
آره خوب که ببينيم همه همديگر را و حتی خودمان را فريب می دهيم
ما همگی خوب نيستيم .. اما آنهايی که فکر می کنند من خوب هستم همه از من بهتر هستند و چند نفری از همه بهتر هستند
کاش من واقعا خوب بودم .. کاش همه مان خوب می شديم .. کاش همه چيزخوب می شد .. کاش فريب دادن صد در صد دست خودمان بود

11 May 2010

Tim Burton's Exhibition - MoMA

Enjoy Tim Burton's exhibition at MoMA .

http://www.moma.org/interactives/exhibitions/2009/timburton/index.php

This page may load slowly .. Wait for few minutes , click on works to see his fantastic drawings ..

10 May 2010

ربه کا

روزها به طرز نگران کننده ای بی ثمر سپری می شوند .. نمی توانم مطمئن باشم درس خواندن ، کار کردن ، کلاس رفتن و از اين قبيل کارها ، زندگی را بهتر می کنند .. امروز سرگذشت دختر سرخپوستی را ديدم .. ربه کا .. نه سواد داشت نه روابط قوی اجتماعی و نه سرسوزنی از آنچه که انسانها امروز بزرگ می بينند و به آن افتخار می کنند .. ربه کا مثل آب زلال بود ، در طبيعت غرق شده بود .. آنقدر آميخته با طبيعت که وقتی او را می ديدی انگار امواج دريا يا ابرهای آميخته با قله کوه ها را می بينی و آنقدر آرام بود که وقتی لمسش می کردی ، احساس می کردی قلبت از شدت آرامش از حرکت ايستاده ..
من دوست دارم ربه کا باشم و می دانم اين هرگز ممکن نيست .. برای هيچ کس در اين دنيای مثلا متمدن .. ما هيچ وقت نمی توانيم همه آنچه که هستيم .. باشيم .. حتی اگر هم بتوانيم ، آنچه که هستيم را دوست نخواهيم داشت

If you like to read it in English , please click below ..



Winter looks like Spring ..

09 May 2010

مه و برف


چقدر دنيا زيباست وقتی دانه های برف در مه محو می شوند

snowflakes are lost in haze ...


07 May 2010

تا ابد


ما وقتی بهم می رسيم که ديگر هيچ اشکی روی زمين نريزد
آره اين بهترين قراری است که می توانيم بگذاريم . انگار روزی است که هرگز نمی آيد
من فکر می کنم دوست دارم تو را ببينم ، اما حتی اگر همديگر را ديديم ، بايد بهم چه بگوييم
شايد من حتی نتوانم به تو لبخند بزنم اما شايد تو به من بخندی .. اگر اين کار را کردی من قطعا نمی توانم جلوی خنده ام را بگيرم . شايد هم گريه کنم و اگر من گريه کنم تو حتما تعجب خواهی کرد
ما .. می شد باهم باشيم .. از خيلی پيشتر .. می توانستيم باهم جای ديگری باشيم .. باهم خوشحال باشيم يا حتی غمگين یا حتی خشمگين

حتی نمی دانم تو کجايی .. تو هم نمی دانی من کجا هستم و ما حتی نمی دانيم ديگری هنوز زنده است يا نيست
انگار ما همديگر را فراموش کرده ايم .. می خواهم هميشه به تو راست بگويم .. تو روزهايی از فکرم رفتی .. روزهای کمی نبود .. ولی خب اشکالی ندلرد .. بهرحال حالا برگشتی اينجا .. در خيال من .. همين جا بمان تا آن روز بيايد .. شايد آمد

If you like to read this in English , please click below ..

05 May 2010

رفت

کی می تونه همچين آدم لطيفی رو مجبور کنه بره یه جای خشن .. تا آخرين لحظه می خنديد .. یه بار گفته بودم که مرد برای من کسیه که با یه کوه اندوه و غم تو دلش ، بهت لبخند بزنه ..
خب رفت .. این هم فعلا رفته و من اصلا صبور نیستم و من دوباره نمی دونم خودمو چطوری سرگرم کنم .

04 May 2010

.

بيا تا ابد باهم باشيم .. تا فراموش کنيم نمی توانيم پرواز کنيم .. بيا کنار هم آهنگ اندوه بی پايانمان را گوش دهيم و همانطور که از قطعه ای از سمفونی آلبينونی لذت می بريم ، بهمان خوش بگذرد . اگر دوست داشتی مرا لمس کن و انگشتانت را لابلای موهايم بلغزان . من ديگر ناراحت نمی شوم و من ديگر می خواهم از همه صحنه های روزگار يک کمدی بسازم و از ته دل به همه آنها بخندم ، آنقدر که اشکم دربيايد ..
فقط می خواهم تو را داشته باشم چون هميشه دوست دارم صدايت را بشنوم ..

01 May 2010

. . .

چه چيزی را در مورد يک روز بايد بنويسم وقتی من همان جايی هستم که همواره بودم و همان کارهايی را می کنم که روزهای قبل هم کرده ام . وقتی با آدم های جديدی برخورد نکردم و وقتی همه چيز و همه کس و همه اوقات به همان روال قبل گذشته . انگار سال هاست من ايستاده ام .. هنوز اول راهم .. راه درازی مانده و زمان کمی  . انگار نا اميد شدم ، هر قدر هم که سريع بدوم باز هم این راه ناتمام خواهد ماند . من باور نمی کنم در راه بودن مهم باشد .. اگر يک قدم هم به آخرش مانده باشد هنوز من ناموفق هستم .. هدف آخر اين راه است و بعيد است به آن برسم . وقتی خيلی بعيد باشد مثل محال ، چه فرقی می کند بايستم ، بدوم ، سريع بروم يا آهسته

زمستان هنوز هست





تمام لحظات پر بود از باران و ابر و هرچه می شنيدم آهنگ برخورد قطره ها بود بر برگ ها و شکوفه ها و سنگ ها .. همه چيز سبز بود و آرام و آسمان خاکستری بود
هنوز روی کوه ها برف بود و زمستان هنوز هست

30 April 2010

. . .

واقعا گیج شدم . تو بلاگ اصلیم که نشد لاگین بشم . بعد بلاگر ف شد . منم که بعد چهارسال دوباره هوس کرده بودم وبلاگ داشته باشم .
دقیقا تو همین ده دوازده روز به این در و اون در زدن هم سرعت اینترنت پایینه ، هم بلاگر ف شده . هیچ ف شکنی هم کار نمیکنه . منم هر جا می شد سر زدم و تو سایت بلاگ یه وبلاگ جدید ساختم . نمی دونم سرورش کجاست و چجوریه هر صفحه که می خواست باز شه جون آدم بالا میومد . یه دونه پست هم نتونستم توش بذارم . امروز که دیدم بلاگر روبراهه خیلی خوشحال شدم . خدا می دونه دوباره کی ف بشه . فعلا ما به حرف خیام گوش می کنیم . الان ساعت نزدیک 6 صبحه و من از دیشب دارم با کامپیوتر کشتی می گیرم . خوبه این بلاگ قدیمی رو داشتم که رنگ و رو شو عوض کنم . الان دیگه اصلا حوصله ندارم .. از فردا روبراش می کنم .

29 April 2010

. . .

بازهم من يک روز با ارزش را هدر دادم .. انگار من به اين کار زشت عادت کردم .