10 May 2006

. . .

داشتم بازی های المپیک زمستانی رو نگاه می کردم

از این پرش با اسکی ها بود
یه لحظه با خودم گفتم این چند سالشه
یادم اومد آره هم سن و سال منه
تا چند وقت پیش با دیدن این جور چیزا به خودم می گفتم اووووه.... حالا من تا به سن اینا برسم چه کارا که نکنم

ها ها

05 May 2006

همه تکالیفشو انجام داده بود

اومد

بیست و هفت سال پیش
مدرسه
دبیرستان
دانشگاه کوفت زهرمار
بیست سالی طول کشید تا فارغ التحصیل شه
یعنی همین ترم پیش
هفت روز پیش آپاندیسش قیلی ویلی رفت ، راهی بیمارستان شد
فرداش که پا شد و راه رفت خیال ننه باباش راحت شد
شبش زنگ زدن گفتن ایست قلبی کرده
صبحش گفتن تو کماس
دو ساعت بعد گفتن مرگ مغزیه
دیشب رفتن دیدن نیست
گفتن کوشش
برگشتن گفتن مرد

04 May 2006

به بهانه تولد یک بیچاره

این یک فرزند است ، صفر سالش است

باید دستکم بیست سی سال زندگی کند
در شرایط فعلی فقط باید بگذراند
بقول کامو

این فرزند
با درد و رنج رشد خواهد کرد
مرد بودن مهم است
بهتر است برود و تکالیف درسی خود را انجام دهد

حالا فرزند تکلیف هایش را انجام داده است
امروز به یک قهوه خانه کثیف و محقر آمده ، و
دیگر مرد شده است
مگر همین مهم نیست؟
باید گفت نه
چون انجام تکالیف و قبول مرد بودن ، تنها به پیری می انجامد و بس

tamoom shod

تموم شد

دلم یه جوری می شه

وقتی به یکی می گن تموم شد

تموم شد راحت شد

وقتی مادری از یه پرستار می شنوه
فهمیده که دیگه نمی تونه تا ابد صدای دخترشو بشنوه
اولش مات و مبهوته ، بعد بغضش می شکنه و تو سرش می چرخه : باورم نمی شه


تموم شد
وقتی پدری آخرین اسکناسو از ته جیبش در میاره تا یه چیز بخور نمیر واسه زن و بچش جور کنه
هی تو بقیه جیباشو می گرده ، کیف کهنشو زیرو رو می کنه ، لای چهارتا دونه کتابشو ، نیست ، هیچی نیس ، راست راستی تموم شده
امکان نداره ، هنوز اول ماهه


تموم شد
وقتی دو میلیون انسان دارن تندتند با هول و ولا گزینه انتخاب می کنن ، صد نفر براحتی می گن تموم شد

تموم شد
وقتی داوره سوتو می زنه ، خیلی ها می دونن این آخرین شانس بوده
که زنده باشن ، به فینال برسن ، هنوز تو تیم باشن

تموم شد
وقتی یه نفر به یه نفر دیگه که خیلی دوسش داره ، میگه ، اون یکی دلش یه جوری می شه
بازم می شنوه : همه چیر بین ما تمومه

وقتی یه خانم پیر می فهمه که خونه نشین شده ، از پا افتاده
فکر اون زمونو می کنه که یه دختر شاد و سر زنده بود، کفشای پونزده سانتی می پوشید و یه شب تا صبح می رقصید

وقتی ارگ بم تو شش درجه ریشتر با خاک یکی شد
آره خاطره اون مردم که تو اون کوچه ها و خونه های گلی وول می خوردن کاملا فراموش شد

وقتی براحتی یه مورچه رو زیر پامون له می کنیم ، دنیا دیگه برای اون تمومه ، برای ماهم دنیا با اون مورچه تمومه

وقتی هر کدوم ما یکی حتی یکی که خیلی دوره از میونمون میره
تموم شده دیگه هیچ وقت تو همه دنیا ، تو همه تاریخ ، بودن اون تو جمع ما ممکن نیست

وقتی از دست میدیم
آره تمومه
ازدست رفت ، دیگه بدست نمیاد ، بهیچ قیمتی
حسرت و افسوس داغونمون می کنه
تا همین یه لحظه پیش بود ، اما حالا دیگه نیست

وقتی یه پیرمرد خورشیدو نگاه می کنه
می دونه که داره تموم می شه
ماهم اگه یه کم به خودمون زحمت بدیم درک می کنیم که آره این جوریش داره تموم می شه
داره تموم می شه ، خدایا دلم دلم خیلی تنگ می شه

یعنی جداَ تموم شد یعنی دیگه برنمی گرده یعنی دیگه نمی شه اون حال خوب باشه اون جای خوب باشه اون هم تو جمعمون باشه
نمی شه عزیزم نمی شه
اون یه دفعه بود ، چه قدرشو می دونستی چه نمی دونستی
بهر حال دیگه تمومه

اما پشیمونی ، افسوس ، آه و اندوه بدجوری دلمو می سوزونه
حال بدی می شه که همیشه ما داریمش چون تو هر لحظه دست کم یه ثانیه تموم می شه
تموم شد

مادربزرگ رفت بابابزرگ رفت رکسانا رفت عمه جون رفت اون خونه روستایی خراب شد اونجا که شبا باهم توش جمع می شدیم میگفتیمو می خندیدیم جاشو داد به این برجه دوستی ما خراب شد اون گلدون شکست اون نقاشی پاره شد من بیست و پنج سالم ، تموم شد اون ازدواج کرد و رفت اون ... اون درخت قطع شد اون جاده بسته شد فرصت تموم شد جاش خیلی خالیه گم شد سوخت مرد

22 August 2005

یک روز مردی زیبا از لاک تنهاییش بیرون آمد و زد به دل مردم
همه همانطور بودند که بودند نامهربان – نفرت انگیز
همه چیز همانطور بود که بود کثیف ، پست و نفرت انگیز
خیلی زود دریافت اگر می خواهد هنوز زنده باشد ، فقط یکجا برای ادامه دادن وجود دارد : لاک تنهایی
دوباره به طرفش رهسپار شد
قدم هایش را کند برمی داشت چون همه جا وحشتناک شلوغ و دیوانه کننده بود
انگار به جهنمی حقیقی وارد شده و در آن سرگردان است
آنهایی که از کنارش می گذشتند ، مثل او انسان بودند
چطور تحمل می کنند
به آن محیط اگر از بالا نگاه می کردی مجموعه ای از نقاط بود که حرکت می کردند درون مردابی سیاه و بدبو
جای زندگی به همین برای آنها تبدیل شده بود
هر قدم که جلو می رفت ، سؤال بزرگ تر می شد
چه کسی اینقدر ظالم بوده
چه کسی زندگی را پایمال کرده
رفته رفته توان و تحملش تحلیل می رفت
گام برداشتنش را تندتر و تندتر کرد
می خواست دیگر نبیند ، نباشد و نشنود تندتر و تندتر ..
ناگهان ایستاد
چشم در چشم
چیزی را حس می کرد که تا این لحظه هرگز تجربه نکرده بود
نزدیک تر و نزدیک تر شد
آنچه جلویش ایستاده بود ، یک زن روسپی بود و او آن زن پست را دوست داشت
درون آن زن چیزی بود که برای او در همه کهکشان پیدا نمی شد
او مردی زیبا بود که از لاک تنهاییش بیرون آمد ودر راه فرار از پلیدی ، مجذوب آنچه شد که از دیدگاه پلیدی ها ، پست بود
این همه زیبایی که به پستی کشانده شده

09 August 2005

ما بدبختیم ما اینهمه بدبختیم
روزهای زندگیمون داره تلخ تر و تلخ تر می شه فقط بخاطر دو چیزه
چون ما به دو چیز پست خیلی بها دادیم خیلی بیشتر از ظرفیتش به کم ارزش ترین چیزها

به
عدد و ورق

 

24 July 2005

Elenore

اِلِنُر نمي‏خواست بيشتر زنده بماند
مي خواست ديگر زنده نباشد چون جايي براي زندگي كردن نداشت و چيزي براي زندگي گذراندن
سال هاي زياد هراس بازدارنده او بود و او ناچار در يك جا بود
يكجا را اشغال كرده بود چون چاره ديگري نداشت
ماداميكه نفس مي‏كشد حجمي از كهكشان را تصرف خواهد كرد
آن را اصلاً نمي خواست و مايه تنفرش بود
چون نياز به آن حجم ، ‌محتاجش كرده بود و بتازگي دريافته بود
چيزي فراتر از آن
درواقع به يقين رسيده بود ، اما چقدر مضحك
وقتي كودكي بيگناه بود ، آن را حس كرده بود
شايد اكنون او بخاطر خشم و غم به آن محكوم مي‏شد ، اما آن روزها چطور ؟
خيلي زود او معناي تبعيض را درك كرده بود و با پا گذاشتن به دبستان با مفهوم گسترده تري از آن عميقاً‌ آشنا شده بود
پشيماني و غم هم همان روزها آمدند و هراس بارها دل كوچكش را لرزاند
وقتي او آنقدر كوچك بود

امروز زمان زيادي در اندوه سپري شده و امروز ديگر مي‏داند مزاحمت كافيست و مي‏داند تفاوتي وجود داشته و
مي داند بهانه اي كافي بوده است

كافيست ، اين حجم ناچيز هم براي شما »
من سال هاست كه آن را نمي خواهم ، اما من بزدل و خسته بودم
جداً تعارف نمي كنم ، با كمال ميل آن را به شما تقديم مي‏كنم ، همه اش را
هنوز هم بزدلم اما خستگي صبرم را تمام كرده
اگر كمي صبورتر بودم ، مي توانستم انتظار پاداشي داشته باشم ، اما عطاي آن را به لقايش مي بخشم
« بگيريد

اين آنچه بود كه النر همواره آرزويش را داشت : تقديم كند و بگذارد برود

هراس

همان هراس عظيمي است كه زندگي مرا پوشانده
من درون آن هميشه به بالا نگاه كرده‏ام
فقط به اميد يك نشانه . نشانه براي آرام بودن
براي عصيان . براي بي‏باك گشتن و اعتراض
اما هراس معلق همواره يكسان نماند
آنجا را كه من با رنج يافتم ، بسادگي گم كرد
دوباره يافتم و اين بار مرا صدا زد
وقتي برگشتم ، هيچ نبود من ماندم . سراسيمه و مبهوت

فلاكت هرروز نزديك تر مي‏شود و بزدلي مثل من تنها يك كار بلد است : عادت
هستي ننگين تر خواهد شد . و معنا احمقانه تر

اما غم ، اميد است
اندوه و اندوه
آنقدر بزرگ خواهد شد كه خشم برخيزد . برهم بزند و ويران كند
جايي نخواهد ماند براي هيچ چيز

16 June 2005

روزي كه من كودك بودم دنيا كوچك بود مهربان بود
آنقدر بزرگ نشده بودم كه معناي كلمات را احساس كردم و آنقدر كوچك بودم كه از ته دل غمگين شدم آنقدر آرام بودم كه غم من پنهان مان و آنقدر پنهان ماند تا خشمگين شد آنقدر خشمگين كه همه چيز را درهم كوبيد آنقدر محكم كه قلبم شكست
 آنقدر خرد شد كه چشمانم پر از اشك شد آنقدر كه اشكها سرازير شد

20 May 2005

La chute

One side , there everything is beautiful... Another side , there are those who fails ... No matter how difficult it is , I want to be within                                    Albert Camus