20 March 2011

چند ی مانده به بهار

با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسیم
به بهاری که میرسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
 ...


چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
هر چه یاد و یادگارم بود
ریخته ست
چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست ؟
دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش
با امید روزهای سبز اینده
خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیری ست
هر چه بودم یاد و بودم برگ
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن
ای بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر
هرگز و هرگز
بربیابان غریب من
منگر و منگر
سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ،‌خوشتر
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من

مهدی اخوان ثالث

08 March 2011

به باغ همسفران


چقدر این شعرو دوست دارم .... من هم من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم

به باغ همسفران

صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد
و خاصيت عشق اين است

كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را

مرا گرم كن
و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد

در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم
من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد
حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد

سهراب سپهری
 

27 February 2011

کفش هایم کو

 
كفش هايم كو،كفش هايم كو، 
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا ، مثل هوا با تن برگ‌.
مادرم در خواب است‌.
و منوچهر و پروانه‌، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد.
بوي هجرت مي آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌.

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم‌.

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم‌.
هيچ چشمي‌، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت‌.

من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب ترين نارون روي زمين
فقه مي خواند.

چيزهايي هم هست‌، لحظه هايي پر اوج
(مثلاً شاعره يي را ديدم
آن چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت‌.
و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
بايد امشب بروم‌.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست‌،
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش هايم كو؟ كفش هايم كو؟ 
 
سهراب ندای آغاز از دفتر حجم سبز

16 February 2011


هوا سرد است و برف آهسته می بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
 ...

 مهدی اخوان ثالث - سگ ها و گرگ ها

29 January 2011


سهراب .. بیا تا من هم برای تو بگویم که چقدر تنهاییم بزرگ است

12 January 2011

برف می افتد .. بی صدا


زمستانی که دوست دارم .. انگار آمده است .. چند روزی است 
 امروز با من بازی می کند 
یکرنگ می کند .. برف می آید .. مرا صدا می کند .. تسلی می دهد : نیست .. اگر هست تو چرا نمی بینی ؟ 
و من کودک شده ام .. باور می کنم آنچه پشت او پنهان شده ، نیست .. برای دلخوشی 
بدنبال او می دوم می روم می پرم می خندم معلق می شوم و فرار می کنم
از آنچه هست .. و انگار در لایه های سپیدی مخفی می شوم .. سپیدی که آب می شود و براستی گم می کنم
کودکانه باورم می شود من نیستم .. من گم شده ام .. کجا ام ؟
سرگردان در مسیری که برف پوشانده 
برف پوشانده .. همه چیز یکسان است .. برف را می بوسم .. برف را خدا برای که آفریده ؟
کاش من باشم 

09 January 2011


وقتی امروز هست دلم می خواد تا ابد امروز باشه .. تموم نشه 
تموم که شد دلم می خواد فردا نیاد .. شروع نشه


09 October 2010

چه چیزی من را می خورد ؟؟


پدری درمانده از مشکلات زندگی روی صندلی نشسته .. چهره اش پر از اندوه است
و حتی کودک هم فهمیده پدر خیلی ناراحت است .. برادرش خرسشو جا گذاشته .. کودک 
می پرسد :: بابا هری خرسشو جا گذاشته .. تو هم برای همین ناراحتی ؟؟
کدام ناراحت کننده تر است ؟؟

همان چیزی من را می خورد که گیلبرت گریپ را می خورد .. فقط
 

18 September 2010

The Smile   by William Blake

There is a smile of love
And there is a smile of deceit
And there is a smile of smiles
In which these two smiles meet ..

For it sticks in the heart's deep core
And it sticks in the deep back bone
And no smile that ever was smil'd ..

But only one smile alone
That betwixt the cradle and grave
It only once smil'd can be ..
But when it once is smil'd
There's an end to all misery..


William Blake - Oberon, Titania and Puck with Fairies Dancing  circa 1786
Pencil and watercolour on paper, 475 x 675 mm

لبخند
لبخندی هست .. لبخندی از روی عشق
و لبخندی  .. لبخند فريب
و آنجا که اين دو لبخند بهم می آميزند
 .. لبخندی خواهد بود که لبخند لبخندهاست
که به اعماق قلب پیوسته
 .. و به تمام وجود
و هیچ لبخندی تا ابد بر لب نخواهد شکفت
مگر تنها لبخندی تنها
 .. از گهواره تا گور
تنها یک بار بر لب می نشیند
اما همان یک بار 
انتهای همه سیاه روزی ها خواهد بود

سروده ویلیام بلیک از کتاب جزیره ای در ماه

08 September 2010


چون نیست  حقیقت  و یقین  اندر دست 
نتوان به امید و شک همه عمر نشست

هان ..  تا  ننهیم  جام  می  از کف  دست
در بی خبری  مرد  چه هوشیار چه مست

چون نیست  ز  هرچه هست  جز باد  به دست
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست

انگار که هرچه هست  در عالم نیست
پندار  که هرچه نیست  در عالم هست

خیام


05 September 2010


تجربه ها فقط بدرد تعریف کردن برای
دیگران می خورند .. همیشه فراموش می شوند
تا وقتیکه حرف کم می آوریم .. از وجود چیزهای
بدردنخور خسته شدم


11 August 2010

روزی که رنگ ها رفتند

من شاگرد خوبی بودم اما از مدرسه بيزار .. مدرسه خراشی بود به رخسار خيالات رنگی ... 
 خردسالی من .. مدرسه خواب‌های مرا قيچی كرده بود .. نماز مرا شكسته بود .. مدرسه عروسك مرا رنجانده بود .. روز ورود يادم نخواهد رفت .. مرا از ميان بازی گرگم به هوا ربودند و به كابوس مدرسه سپردند .. خودم را تنها ديدم و غريب .. غم دورماندگی از اصل با من بود .. آدمِ پس از هبوط بودم .. از آن پس و هربار دلهره بود كه جای من راهی مدرسه
... می‌شد
           اتاق آبی - سهراب سپهری
......................................................................................

من هم یادم نمی رود .. مادرم نیامد چون برادرم خیلی کوچک بود .. با م رفتم .. انگار آن روزها مادرم بود .. گریه کردم و گریه کردم .. در راه .. در مدرسه .. دم در کلاس .. معلم می خواست فکر کنم مهربان است ولی من هرگز فکر نکردم مهربان است .. اصرار داشتم م با من به کلاس بیاید .. نمیفهمیدم چرا نمی تواند بیاید .. گفت اینجا میمانم پشت در منتظر تو و من راضی شدم یک قدم جلو بروم و از در کلاس بگذرم .. کلاس نور نداشت .. بیشتر رفتم تو .. روی نیمکت ها سه نفر می نشستند .. من نمی دانستم سر نیمکت یعنی چه اما بقیه می دانستند .. نشستم کنار دیوار .. دستم به دیوار می خورد و دست بغل دستیم روی دفتر من .. گریه تمام نمیشد .. آنقدر که معلم راضی شد به خانه برگردم .. م راست می گفت .. منتظرم مانده بود .. خوشحال به خانه برگشتیم  
هفته ها گذشت تا فراموش کردم گریه کنم .. همان ته نیمکت ماندم .. تنها و ساکت .. پشت سری کتابهایش تمیز جلد شده بود .. هر کتاب یک رنگ .. می گفت مادرش کرده .. انگار فریب خورده بود .. کتابها رنگی نداشتند .. لباسها تیره بودند و کفشهایم صورتی  .. انتظامات گفت کفشها نباید صورتی باشند و دیگر صورتی نشدند .. من در مدرسه سیاه شدم و سیاه ماندم .. شهر سیاه من رنگ ها را از یادم برد

22 July 2010

...اگر تنها روی زمین رها شده بودی


هزار جور گل داوودی و تماشایی ، در باغ هی ييا آفتاب ، و مردم به گل گشت ، نمايشگاه گل بود ، گلدانها در غرفه ای از حصير و نی

و جلو غرفه ها باز ، مردم به تماشا می ماندند .. شگفت زده .. انگار نگران خوابی خوش .. من .. تا بخواهی دور ، بدر از آفتاب ، و بيرون از باغ .. و فراتر از تماشا ، به هوايی ديگر
 مي رفتم كه ، تيمور صدا زد .. برگشتم .. يك گل داوودی را نشان داد كه جايزه برده بود .. و من چه سردم شد .. به گل جايزه می دهند ، به نقاش جايزه می دهند، به ميمون هم در باغ وحش اوئه تو ديديم كه جايزه داده اند

زيبا ترين گل ، بهترين نقاشی ، قشنگ ترين ميمون ، و كاری چه ناپسند .. چه در اين گل ديدی ، و در گلهای ديگر نه ؟ با اين همه انبوهی به تماشای اين يك و چه هجومی از هر سو .. و همين هجوم را جای ديگر ديدی .. به دكتر ژيواگو پاسترناك ، به پرده های فوتريه ، به پيكره های تناولی ، و اينان همه بی گناه
به راه افتاديم .. و در آفتاب هی ييا دريچه انديشه باز .. می آيند و مي روند ، خوب و بد می كنند ، برتری مي دهند ، دست رد به سينه مي زنند .. و تو می دانی كه بر اين شعر انگشت نهادن چه شهامتی می خواهد ..  ببين .. اين درخت را مردم به باغشان نشاندند و نگاه ها از درختان ديگر برگرفته شد .. عرعر چه كم از سرو داشت .. و ديده ای كه هر دو در خاكی و هوايی يكسان مي رويند .. و اگر تنها روی زمين رها شده بودی چه مي كردی ؟

ای بسا كه پس از هزاران سال باز هم از باغ بازماندگانت سروی بالا كشيده بود .. و در گلدانشان از اين گل داوودی كه جايزه اش داده اند .. و در قفسه كتابشان دكتر ژيواگو .. و روی سر بخاريشان پيكره ای از تناولی .. از اين بيراهه در آ
                سهراب سپهری
         خاطرات سفر ژاپن 

29 June 2010

بهار رفت

بهار را برای تو کنار می گذارم تا روزهايت سبز سبز و شبهايت آبی باشند
و .. زمستان را برای خودم برخواهم داشت تا روزهايم سپيد و شبهايم صورتی باشند

ترانه بهاری را به تو می دهم تا هر لحظه زندگی برايت آهنگی نوازد
و تو هرگز احساس نکنی نوای يکنواختی را و طراوت باران را بر لحظه هايت می افشانم

بهار ديگری رفت و هنوز آرزو می کنم و رؤياپردازم
يک سال و بيشتر گذشت .. ابرها آمدند و آمدند و طوفان کردند و باران نباريد

بهار ديگری آيا هرگز خواهد آمد